Tuesday, September 04, 2007

در نزدیکیها



در دوردستها كسي را ميشناسم كه قلبي به وسعت دريا دارد
چشمهايش امتدادي از غمگين ترين غروب خورشيد است .زندگي و تبسم لبانش گلچيني از غنچهاي نوشكفته ي بهاري است
.دستهايش به اندازه ي تمام كهكشانها جاي دارد
آري او را ميشناسم

در دور دستها در نزدیکیها

آری اورا خوب میشناسم

وقتی که به چشمانش می نگرم
همۀ غمهای جهان را فراموش می کنم پس

.چشمانت را به من بسپار تا چشمان من در دنیای آنها آزادانه بخرامند

برای ماه چشمانش (.)