Thursday, March 02, 2006

یک طنز تلخ

صداي زنگ تلفن - دخترک گوشي رو بر ميداره- سلام . کيه؟- سلام دختر خوشگلم منم بابايي! ماماني خونه است؟ گوشي رو بده بهش!- نميشه!- چرا؟- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!...سکوت...- بابايي ما که عمو حسن نداريم!- چرا داريم. الآن پهلو مامانه.- ببين عزيزم. اينکاري که ميگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!- چشم بابا!......چند دقيقه بعد...- بابا جون گفتم.- خوب چي شد؟- هيچي. همينکه گفتم يهو صداي جيغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بيرون همينطور که از پله ها ميدويد هول شد پاش سر خورد با کله اومد پايين. نميدونم چرا تکون نميخوره ديگه؟- خوب عمو حسن چي؟- عمو حسن از پنجره پريد توي استخر. ولي پريروز آب استخر رو خودت خالي کرده بودي يک صداي بامزه اي داد نگو! هنوز همونتو خوابيده!- استخر؟ کدوم استخر؟ ببينم شماره 9999999 نيست؟- نه!- ببخشين مثل اينکه اشتباه گرفتم!!!!